تبليغاتX
سایه مرگ


سایه مرگ

من نمیدونم درباره وبلاگه من نظرتون چیه ولی من فقط برایه دل خودم نوشتم . برایه دل تنگیهام .

سرزمينم ديگر نيست

 

سرزمين من هست ولي نيست

 

سرزمين من ناي رفتن نداشت ولي او را وادار به رفتن كردند

 

سرزمين من له شد زير پاهاي قدرتمند مردان سرزمين ديگر

 

سرزمين من نابود شد

 

در زماني كه هيچ سرزميني نبود

 

سرزمين پاك من نفس مي كشيد ، زنده بود

 

ولي براي آنها مرده بود

 

براي آنهايي كه سرزمين مرا اسیر سنت هاي  مضحک  خود كردند

 

مي گويند كه سرزمين من روزي رفت ...

 

                  

 

نمی دانم که چرا کسی به من نمی گوید که سرزمین من به کجا رفت ...

 

چرا هيچ وقت رشد ناخن هايم را نفهميدم ...؟

 

چرا هيچ وقت مورچه ها را سفيد نديدم ...؟

 

چرا هيچ وقت تنفر نگاه آينه را هنگام انعكاس اندامم در نگاهش نديدم...؟

 

چرا هيچ وقت عاشق نشدم ....؟ حتي عاشق برگ درخت توت يا زيتون ...!

 

چرا هيچ وقت با خودم نماندم ...؟ و هميشه خودم را تنها گذاشتم !

         

                          

 

نمی دانم : که چرا (( چرا )) را هیچ وقت نمی توان پرسید ...

 

كفش هايم خسته اند

 

ديگر نمي توانم در آسمان پرواز كنم

 

بال ها ي كفش هايم سوخته اند

 

كفش هايم تشنه اند

 

كفش هاي من مانند من اشك ندارند

 

كه روانه كنند از چشمان  چرمي  پوسيده شان ...

 

كفش هايم هيچ گناهي نكردند ...!

                  

   نمی دانم چه کسی صاعقه ی حسادت بر کفش هایم زد که

 

اینگونه بی رمق شدند ...

می مانم و بعد می روم

و من می مانم تا تاریکی را لمس کنم

می مانم تا برای خفاش ها

لالایی بگویم ...

از آمیزش مخمل شب

با پوست شیشه ای تنم

اندامم ملتهب می شود

از هوس خواب .

بس است دیگر عشق بازی با شب

می روم تا که خود را گم کنم

در شهوت گلهای وحشی زمان

می روم تا شاید در گورستان فراموشی

بمانم جاودان ...!

   نمی دانم : که چرا بیهوده می مانم و چرا بیهوده می روم ...

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:32 توسط حامد| |

 

صبح که میشود

کوهها پایین می روند

خورشید می خندد

تور لباس زیبایش را پهن می کند

و بالا می رود

خورشید که می خندد

                    چشم ها کم کم باز می شوند

غم باز می گردد

               اشک می آید

روز از نو همه چیز از نو

ترس می آبد

ترس که می آید رنگ می پرد

خانه خراب می کند

                             ترس این بزرگترین دعا

                                                           هر چه را که نخواهی به سرت می آورد

ترس از نو ترس از همه چیز از نو

غم که می آید اشک می شود و میشوید

                                          و گاه بغض میشود و کمر خم می کند

غم که می آید دل می گیرد

غم می آید و رخنه می کند و تا فردا هم نمی رود و تا همیشه

 

سلام

راستش بازم ناراحتم

سر در گم شدم

موندم که چی کار کنم

به نظر شما من باید چی کار  کنم؟

خودم باشم؟

آخه من که اینجوری نبودم

دوست ندارم بد اخلاق باشم

اما مثل اینکه نمیشه

 

                                              آرزومند آرزوهای سبزتان

 حامد

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 17:52 توسط حامد| |

رنگ ديواراتاقش سفيد بود

 

اما چشم هايش خالي از رنگ سفيد

 

پاك بود به اندازه ي جلوه ي زيباي حرير

 

هر كه بود همه كس ستايشش مي كردند

 

جز من كه حتي بوي صداقتش براين آشنا نبود

 

او فقط ...

 

باورم را باور كرده بود !

 

اما باز هم من دوباره هيچ وقت

 

آشنا نديدمش و نبوييدمش ...

             

نمی دانم چه کسی بود که حتی سایه ای از سفیدی را هم هیچ وقت در طراوت دورغین دست 

هماجون

 

 هایش حس نکردم ...

قرار نبودعاشق بشی بری سراغ دیگری

 

کاش از چشات خونده بودم. دیده بودم. بازیگری ...

 

چشام میترسه از چشات که خالی از صداقته

 

به کی بگم درد دلی که سهم اون خیانته

اگر یه روز شنیدی که صد نفر دلشون برات تنگ شده بدون اولیش منم

اکر یه روز شنیدی که ده نفر دلشون برات تنگ شده بدون اولیش منم

اگر یه روز شنیدی هیچ کس دلش برات تنگنشده بدون من مردم!!!!

*****************************************************************

 بزرگرین درد این است که بدانی:

                             پناه لحظهایت پناهگاه دیگری دارد

 

سهم من از تو دوریه. تو لحظه های بی کسی

 

قشنگیه قسمت ماست که ما بهم نمی رسیم

تو را دیدم

در پس لحظه ها  

درگذر از ثانیه ها

در عبور از کوچه ها

       با لبخندی زیبا

 

و باز منتظر خواهم ماند

تا فردا ...                       تا همیشه ...                          

      تا نگاهی دیگر ... 

من ... تنهایی ... تاریکی

از تو فقط خاطره ای دور دست
                                   مانده است.  

خاطره ای مثل ابر
خاطره ای مثل مه
                            مثل باد

خاطره ای که همه تکه هاش
کم کم از هم گسست.

در یادم خوب هست
روزی کز کوچه ها
در باران رد شدی
وقتی طوفان نشست.

بی صدا
در پشت پنجره قلبی شکست.

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 17:48 توسط حامد| |

 

                                                                

توی غربت چشات چیزیه که نمی خوام بدونم

چون برق چشاتو دوست دارم

ان نگاهاتو دوست دارم

لحظه لحظه هاتو دوست دارم

درد دلاتو دوست دارم

تموم قصه هاتو دوست دارم

عطر نفساتو دوست دارم

اواز صدا تو دوست دارم

این منم با تموم وجود

میگم به خدا دوست دارم

هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم. یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم. یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. یاد گرفتم تو زندگیم بی اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم. یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم. یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم. یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم .

دوستان من نمیدونم این گل رو باید به چه کسی

تقدیم کنم

شما میتونین به من کمک کنین

بدون شرح... 

     

                      

سر از دیار عشق در آوردی

ولی عاشق نبودی و قله های عشق را نوردیدی

هوس کردی ، دل زیبایی را بربایی

قلب دخترک را با یک نگاه عاشقانه دزدیدی

دخترک مُرد و تو بر سر مزارش نباریدی

به جای اشک زیر لب خندیدی

ولی از فراقش  طاقت نیاوردی

برای اولین بار شعر زیبایی سراییدی

آن زمان بود که معنای عشق را فهمیدی

علت مرگ دخترک را پرسیدی

گفتند: دلیلش عاشقی بود،تو لرزیدی

از دور دستان زیبایش را بوسیدی

از آن روز شهر را ترک کردی

آری از دوری او کمی ترسیدی

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 19:58 توسط حامد| |

تو فکر یک سقفم!

یک سقف بی روزن!

یک سقف پا برجا!

محکم تر از آهن!

سقفی که تن پوش هراس ما باشه!

تو سردی شبها لباس ما باشه!

سقفی اندازه قلب من و تو

واسه لمس دلواپسیها!

برای شرم لطیف آینه ها

واسه پیچیدن بوی اطلسیها!

زیر این سقف با تو از گل. از شب و ستاره میگم!

از تو و خواستن تو میگم دوباره میگم!

زندگیمو زیر این سقف - با تو اندازه میگیرم!

گم میشم تو معنی تو - معنی تازه میگیرم!

سقفمون - افسوس و افسوس ! - تن ابر آسمونه!

یه افق یه بی نهایت - کم ترین فاصله مونه!

تو فکر یک سقفم!

یک سقف رویایی!

سقفی برای ما

حتی مقوایی!

تو فکر یک سقفم!

یک سقف بی روزن!

سقفی برای عشق

برای تو با من!

زیر این سقف - اگه باشه! میپیچه عطر تن تو!

لختی پنجره هاشو می پوشونه پیرهن تو!

زیر این سقف خوبه عطر فراموشی بپاشیم!

آخر قصه بخوابیم - اول ترانه پاشیم!

 

عاشق آن لحظه ام ای خوب من
با نگاه عشق بی تابم کني

 

در میان بازوان عاشقت
با نوازشهای خود خوابم کنی

باز هم در خلوت آغوش خود
لحظه ای لب بر لب سردم نهی

جان دهی این خاک خشک و تشنه را
از همان یک لحظه سیرابم کنی

با نگاه مست خود مستم کنی
خرمن جان مرا آتش کنی

ناگهان جان مرا در بر کشی
تا به هُرمِ جان خود آبم کنی

دیگر از رفتن نمی گویم سخن
تا که با عشق و جنون یارم کنی

باز هم مست از شراب عاشقی
در برم گیری و بی تابم کنی

 

I Believe That God Above Created You For Me To

 

Love…

 

 

 

 

 

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم

تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی

نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را

گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود

ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خوانم

تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی

برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما

مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

نمي خوام چوب حراجي به قلبم بزنن

نمي خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

وايسا دنيا من مي خوام پياده شم

 

 

 

هما جان

توی يکی از اين هزار شب وقتی سرت رو بلند می کنی  می بينی بين ميليونها ستاره

 

يکی از اون ستاره های خيلی قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب می کنه .

 

بعد از اون شب سرت رو بلند می کنی واون ستاره رو انقدر تماشا  می کنی تا بالاخره

 

به خواب می ری.

 

اما يک شب که سرت رو به آسمون بلند می کنی ديگه هيچ اثری از اون ستاره نيست.

 

اون موقع است که تمام غمهای دنيا هری ميريزه توی دلت. بعد از اون شب تا مدتها

 

ديگه سرت رو روبه آسمون بلند نمی کنی. تا بالاخره بعد از مدتها می فهمی با رفتن

 

اون ستاره بازم زنده ای ، بازم زندگی می کنی ، نفس می کشی و دنيای پيرامونت

 

هنوز وجود داره . پس دليلی نداره که نخوای به اون ميليونها ميليون ستاره ديگه نگاه

 

نکنی . بعد از اون تصميم هرشب می ری و يکی از اون ستاره های خيلی قشنگ رو

 

تماشا می کنی و بازهم يه شب می ری و می بينی اثری از اون ستاره نيست. اما ديگه

 

مثل دفعه قبل نااميد نمی شی و باز ميری سراغ يه ستاره زيبای ديگه . همشون ميرن

 

تا اينکه نوبت می رسه به آخرين ستاره ای که توی آسمون وجود داره .

 

 

اما آخرين ستاره هرگز از بين نميره چون تو با نهايت وجود دوستش داری...

 

 

 

   

(((((((چند سطري از حرفهاي دلم)))))))

 

 كاش مي شد نغمه ياران شنيد
كاش مي شد شور و مستي را چشيد
كاش مي شد بانگاهش تر شويم
كاش مي شد ناز او را هي كشيد
كاش مي شد عشوه معشوق ديد
كاش مي شد رنج عشقش را كشيد
كاش مي شد همچو باران در كوير
با دل و جانش تمنا را كشيد
كاش مي شد با لبانش يار بود
كاش مي شد نوش دارو را چشيد
كاش مي شد همراه حرف دلش
كاش مي شد با دل او زار گريست
كاش مي شد غرق خواهش مي شديم
كاش مي شد هق هق عاشق شنيد
كاش مي شد با صدايش مست شد
كاش مي شد با حضورش سبز شد
كاش مي شد در دلش غوغا بريخت
كاش مي شد با لب حسرت گريست
كاش مي شد همچون سياوش بود زار
كاش مي شد نغمه هايش

 

 

*دوستت دارم*

 

 

در قصه اي قديمي حکايت مي کنند که وقتي روزي روزگاري در سرزميني دور،  مردم گناهان بسيار کردند ومورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبيهي سخت بر آنها مقررفرمايد.
 
تنبيهي سخت تر از آتش و سيل وزلزله وقحطي و بيماري ، تنبيهي که نسلها را سوزنده تر از آتش بسوزاند، بي آنکه کسي ببيندش يا بر آن واقف شود.
 
پس خداوند دو کلمه ي)) دوستت دارم)) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نه شنيده، نه گفته ونه احساس کرده باشند.
 
ابتدا همه چيز عادي و زندگي به روال هميشگي خود درگذر بود. اما بلا کم کم رخ نمود. زماني که مادري مي خواست عشقي بي غش تقديم فرزند کند،هنگامي که دو دلداده مي خواستند کلام آخر را بگويند و خود را يکباره به ديگري واگذارند،آنگاه که انسانها ، دو همسايه ، دو دوست در سينه چيزي گرم و صادقانه احساس مي کردند و مي خواستند که آن را نثار ديگري کنند ، زبانها بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامي که پاسخگوي همه ي اين نيازها بود ، از دهان کسي بيرون نمي آمد و تشنگي ها سيراب  نمي شد.
 
                                          
و بعد...
 
کم کم سينه ها سرد شد، روابط گسست و ملال و بي تفاوتي جايگير شد. ديگرکسي حرفي براي گفتن به ديگري نداشت. آدم ها در خود فسردند و در تنهايي بي وقفه از خود پرسيدند:
 
چه شد که ما به اين جا رسيديم، کدام نعمت از ميان ما رخت بر بست؟ و اندوه امانشان را بريد.
 
خداوند دلش بر اين قوم که مفلوک تر از همه ي اقوام جهان شده بودند، سوخت و کلمات

(( دوستت دارم)) را به ذهن و قلب آنها بازگرداند............
 
           
خدا را شکر که من هنوز مي توانم به تو بگويم :
 
                                * دوستت دارم
*

 

 

  تكرار تو

 

اين روزها ، برايم روزهاي دلگيري است ،
مي داني ، اين روزها چندين بار نامت را زير لب زمزمه مي كنم ،
اين روز ها ، از دوري ات بي قرارم ،
بگذار عاشقانه تر بگويم :
اين روزها ، تمام وجودم در يك حرف كوچك
" تو "
خلاصه شده ،

اين روزها ، آرزو مي كنم :
اي كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم ،
اي كاش سايه ها از ذهنم رخت بر مي بستند ،
و اي كاش مي توانستم سكوت غم انگيز صحراي دلم را بشكنم .

غوطه ور در اين افكار ، ناگاه به خود مي آيم :
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،

بهت زده و حيران ، در وسط اتاق مي ايستم ،
چه سكوت غمباري !
پارچه هاي سياه روي ديوارها و گل هاي خشك و پژمرده ،
خبر از فصل جدايي و نيستي مي دهد .

آه ، ديگر آفتابي نيست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بيدار كند ،
ديگر كسي نيست تا گرد و غبار دل ابري ام را ، پاك كند ،
ديگر كسي نيست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،...

و من دوباره به خود مي آيم :
تو ديگر نيستي،
و من ، امروز ، بي تو ، گمشده اي در كوچه پس كوچه هاي عمرم ،
امروز ديگر به تنهايي خو گرفته ام و جزيي از وجودم شده ،
و ديگر رمقي براي رفتن به انتهاي سفر ندارم .

و امروز من به ياد آن روزها ، و در حسرت ديدارت ، مي گريم ،
و آرزو مي كنم :
اي كاش مي شد يك بار ، تنها يك بار ديگر ،
تكرار شوي ...

 

                                                       

     

 

       

                                                اما نمی شود



                                      دلتنگ با تو بودنم اما نمی شود

                                    بغضی نشسته توی دلم وانمی شود

                                چشمت هزار جمله به من گفت . ناب ناب

                                  چشمت هزار جمله که معنا نمی شود

                                  این هم قلم . دوبال برای خودت بکش

                                  یا می شود که پر بکشی یا نمی شود

                                 هی فکر میکنم که غزل دست و پا کنم

                                    دستم به احترام قلم پا نمی شود

                                   خانم اجازه بوی مرامی دهی ولی

                                من مانده ام چرا من وتو ما نمی شود؟

                                من در کلاس هستم بابا ، نه. آب ، نه

                                    وقت مرور آب و بابا نمی شود

                                    خانم اجازه من بلدم بخششان کنم

                               خورشید. نه. ستاره. نه. اینها نمی شود

                                  خانم اجازه روی لبم بود . غیب شد

                                 مهتاب. نه. نسیم. نه. ای وا نمی شود

                               من گریه ام گرفته. به من صفرمی دهید

                                 فردا جواب می دهم . آیا نمی شود؟

                                  فردا ولی به میمنت چشم های تو

                                  مهمانی است نوبت املا نمی شود

                                فردا دوباره نام تو را بخش می کنم...

                                 فردا دوباره بغض دلم وا نمی شود

 

یاد من باش!

 
 
رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم!  

بی تو من اسیر دست آرزو های محالم!

 یاد من نبودی اما.من به یاد تو شکستم!

 غیر تو که دوری از من.دل به هیچ کسی نبستم!

 هم ترانه یاد من باش!

 بی بهانه یاد من باش!

 وقت بیداری مهتاب. عاشقانه یاد من باش!

 اگه باشی با نگاهت.میشه از حادثه رد شد!

 میشه تو آتیش عشقت.گر گرفتن و بلد شد!

 اگه دوری.اگه نیستی.نفس فریاد من باش!

 تا ابد تا ته دنیا.تا همیشه یاد من باش...
 
 
 
 
زندگی سه چیز است : اشکی که خشک می شود لبخندی که محو می شود یادی که می ماند و
 
فراموش نمی شود
 

غربت چشمات

 

 

 

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

 

دوباره اين دل ديوونه واست دل تنگه

 

 

آخه از تو خوندن ستاره ترانه هام

 

اسم تو براي من قشنك ترين آهنگه

 

 

بي تو يك پرنده اسير بي پروازم

 

با تو اما مي رسم به قله آوازم

 

 

اگه تا آخر اين ترانه با من باشي

 

واسه تو سقفي از آهنگ و صدا مي سازم

 

 

با يه چشمك دوباره منو زنده كن ستاره

 

نذار از نفس بيفتم تويي تنها راه چاره

 

آي ستاره آي ستاره بي تو شب نوري نداره

 

اين ترانه تا هميشه تو رو ياد من مياره

 

 

تويي كه عشقمو از نگاه من مي خوني

 

تويي كه تو تپش ترانه هام پنهوني

 

 

تويي كه هم نفس هميشه آوازي

 

تويي كه آخر قصه ي منو مي دوني

 

 

اگه كوچه صدام يه كوچه باريكه

 

اگه خونم بي چراغه،چشم تو تاريكه

 

 

مي دونم آخر قصه مي رسي به داد من

 

لحظه يكي شدن تو آينه ها نزديكه

 

 

با يه چشمك دوباره منو زنده كن ستاره

 

نذار از نفس بيفتم تويي تنها راه چاره

 

آي ستاره آي ستاره بي تو شب نوري نداره

 

اين ترانه تا هميشه تو رو ياد من مياره

 

 

 

 

دل من تو رو ميخواد

 

 

هر جاي دنيا كه باشي دل من تو رو ميخواد

 

اون ور ابرا كه باشي دل من تو رو ميخواد

 

 

تو برام كعبه عشقي،تو برام قبله حاجت

 

از تو خوندن با تو بودن،واسه من شده عادت

 

 

دل من تو رو ميخواد

 

دل من تو رو ميخواد

 

 

وقتي صداي پاي شب،رو تن من مي شينه

 

نگاه انتظار من،خواب تو رو مي بينه

 

تو خلوت تنهائيام،تو مهربون تريني

 

براي اين شكسته دل،پناه آخريني

 

 

دل من تو رو ميخواد

 

دل من تو رو ميخواد

 

 

هر جاي دنيا كه باشي دل من تو رو ميخواد

 

اون ور ابرا كه باشي دل من تو رو ميخواد

 

 

تو برام كعبه عشقي،تو برام قبله حاجت

 

از تو خوندن با تو بودن،واسه من شده عادت

 

 

دل من تو رو ميخواد

 

دل من تو رو ميخواد

 

 

 

ياس

 

يه روز يه باغبوني يه مرد آسموني

 

نهالي كاشت ميون باغچه مهربوني

 

مي گفت سفر كه رفتم يه روز و روزگاري

 

اين بوته ياس من مي مونه يادگاري

 

هر روز غروب عطر ياس تو كوچه ها مي پيچيد

 

ميون كوچه باغا بوي خدا مي پيچيد(2)

 

 

اونايي كه نداشتند از خوبيها نشونه

 

ديدند كه خوبي ياس باعث زشتيشونه

 

عابراي بي احساس پا گذاشتند روي ياس

 

ساقه هاشو شكستند آدماي ناسپاس

 

ياس جوون بعد اون تكيه زدش به ديوار

 

خواست بزنه جوونه اما سراومد بهار

 

يه باغبون ديگه شبونه ياس رو برداشت

 

پنهون ز نامحرما تو باغ ديگه اي كاشت

 

هزار ساله كوچه ها پر ميشه از عطر ياس

 

اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس(2)

   

                         " بیهوده تکرار "

 

 

دلم تنگ است، دلم میسوزد از باغی که می سوزد
نه دیداری ،نه بیداری ،نه دستی از سر یاری
مرا آشفته میدارد ، چنین آشفته بازاری
تمام عمر بستیم و شکستیم ،به جز بار پشیمانی نبستیم
جوانی را سفر کردیم تا مرگ،
نفهمیدیم به دنبال چی هستیم
                   
                                     عجب آشفته بازاریست دنیا
                                     عجب بیهوده تکراریست دنیا


چه رنجی از محبت ها کشیدیم ،برهنه پا به تیغستان دویدیم
نگاه آشنا در این همه چشم ،ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم.
سبک بالان ساحل ها ندیدند،
به دوش خستگان باریست دنیا،
مرا در اوج حسرتها رها کرد،عجب یار وفاداریست دنیا،
                                     
                                   عجب آشفته بازاریست دنیا
                                   عجب بیهوده تکراریست دنیا


میان آنچه باید باشد و نیست
عجب فرسوده دیواریست دنیا
عجب خواب پریشانیست دنیا
عجب دریای طوفانیست دنیا
                                                                                                          
                             عجب آشفته بازاریست دنیا
                              عجب یار وفاداریست دنیا...

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 13:36 توسط حامد| |

پس از آن غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش

                             شبو از قصه جدا کن
                             چکه کن رو باور من
                             خط بکش رو جای پای
                              گریه های آخر من

اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام

                       خواب سبز رازقی باش
                            عاشق هميشگي باش
                            خسته ام از تلخی شب
                             تو طلوع زندگی باش

من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم

                            نمیخوام آشفته باشم
                            آرزوی خفته باشم
                            تو نـذار آخـر قصه
                            حرفـمو نگفته باشم

 

 

آخرين ستاره ي آسمان راشمردم

اما

شمردن زيبايي تو را نمي توانم
من تاخانه ي غروب خورشيد پيش رفتم
اما هيچگاه خانه ي تورانديدم
ديشب خوابت راديدم
نه زيباييت
نه خانه ات
فقط حسرتي كه چراخواب زندگيه هميشه گيم نبود
چراخوش ترين لحظات زندگي دريك خواب كوتاه خلاصه شده
مي خواهم براي هميشه بخوابم
هيچ چيزمهم نيست

فقط تو

 

براي من مهمي

 

خوندید؟

خدای من...................

حامد عاشق بود ؟

حامد  مجنون بود ؟

حامد  ......................... تو چکار کردی ؟

نمی دونم چی بگم کارش درست یا نادرست دیگه نیست که بهش بگیم چراااا؟؟؟.... 

 

 

 

اگه فکر میکنی بی کس و کارم دلت خوشه که هیچ کس رو ندارم

می گی بزار بمیره اونکه تنهاست

 اگه تنهام ولی خدا رو دارم...

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 13:28 توسط حامد| |

 

   دوباره سكوت

       دوباره تنهايي

       دوباره من و يك دنيا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است

     به اندازه غم يك گل پژمرده به اندازه

       سوز و تب يك دشت باران نخورده به اندازه اندوه مرغي تو قفس

            دوباره صورتم نم اشك را حس كرد

            دوباره باران را به انتظار نشسته ام

                                     دوباره درد را به مداوا نشسته ام

                                     دوباره دلشوره به دل نهفته ام

                                     دوباره ميخوام بسوي تو بيايم

                                دوباره دلم هواي تو را كرده

                                            دوباره دلم هواي تو را كرده ...

 

وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني .

.

غريب

 

 

تو ديگه برنميگردي اينو من خوب ميدونم

باز به ياد تو هميشه شبا آواز ميخونم(2)

 

ميدونم برگشتن تو ديگه يه خواب و خياله

تا دوباره تو رو داشتن آرزويي كه محاله

آرزو هر چي كه باشه اما داشتنش قشنگه

بعد رفتن تو دستام رو به آسمون بلنده

از خدا ميخوام كه شبا تو رو تو خوابم ببينم

 

تا بهت بگم كه بي تو خيلي خستم نازنينم

 

تا بهت بگم كه بي تو تو اين دنيا غريبم

 

كاشكي تنهام نمي ذاشتي بي تو من خيلي غريبم

 

حالا دستام بي تو سرده بس كه بي تو گريه كردم

گونه ها م خيسه از اشكام بس كه بي تو تك و تنهام(2)

 

تو ديگه برنميگردي اينو من خوب ميدونم

باز به ياد تو هميشه شبا آواز ميخونم(2)

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 13:24 توسط حامد| |

 

همش میخوام گریه کنم

اما نمیدونم چرا... چرا نگاه عاشقت

رفت و دیگه نیومدش

چرا اونی که نمیخوای همیشه اینجا میمونه

اما همیشه رنگ عشق، وقتی میاد توی نگات دلت تنها میمونه

چرا همیشه هر کسی به کسی دلبسته میشه

اون طرف مقابلش ناراحت و خسته میشه؟

پیش خودش فکر میکنه، وفا رو از من نگیرن!

جواب عشق اونو با سردی میده

میگه برو دل من اسیر چشمایی شده که تو دنیا پیدا نمیشه!

اون خبر داره که چشمای عشق نازش اسیر چشمای دیگست

اما باز پاش وایمیسه

با این که میدونه درد عشق درد بدیه

عاشق دیوونشو از در خونه دل رد میکنه

خیلی باهاش بد میکنه....

 

 
من که گفتم دیونتم

من که گفتم اگه یه روز نباشی دیوونه میشم 

نگفتم میمیرم چون برای به دست آوردنت باید زنده موند!

میدونی مشکل آدما چیه؟

اینه که حتی اجازه نمیدن اونی که میگه دوست دارم یه جوری بهشون ثابت کنه!

 ......

كاش در دهكده عشق فراواني بود
توي بازار صداقت كمي ارزاني بود

كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود

كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود

كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود

چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود

كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود

كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود

كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود

كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود

دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

 افسوس... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد... برای آنچه از دست رفته آه میکشیم

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 21:15 توسط حامد| |

 

شبی از شبها

یاد من پاورچین پاورچین

از در خانه برون رفت

و ندانستم کی باز آمد

و کجا بود

آنقدر بو بردم که

تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت.

 

یکی بود یکی...؟

اینو هم برای همونی مینویسم که نمیاد بخونه,چون

چون دستنوشته هام ارزشی براش نداره

یادته؟

یادته روز اولی که همو دیدیم ...!چشام تو چشات قفل شد؟یادته؟

شاید هیچ حسی در تو بوجود نیومد ولی خیلی سعی کردم خودمو عادی نشون بدم

میخندیدم,بهت زل زده بودم مثل ....

یادته؟

دستمون تو دست هم بود یادته؟

غصه هامون کم کم بود یادته؟

یادته موقع رفتن

موقع خداحافظی

نمیدونم چی شد دستتو گرفتم

نگاه عمیقی بهت انداختم

چشم من به چشم تو افتاد یادته؟

کاری که دست دلم داد یادته؟

با دو دستم گرمی دستاتو حس کردم

وگفتم

مواظب خودت باش

همیشه این اویزه ی گوشم بود که به کسی ابراز علاقه نکنم

کسی بهم عادت نکنه

به کسی عادت نکنم

ولی نمیدونم باز چی شد؟

تو یادته؟

نه,یادت نیست.چون اگه یادت بود که من اینا رو نمی نوشتم

مینوشتم؟

گفتی باید جدا شیم یادته؟

گفتی باید بی وفا شیم یادته؟

یه دفعه ازم بریدی یادته؟

خط رو اسم من کشیدی یادته؟

اما قول دادم به خودم و خدا

دیگه دل ندم به عشق آدما

تو رفتی,بی آنکه

بی آنکه نظر منو بخوای

شاید من میخواستم که .... باشیم

ولی

برو به سلامت

این سطر مختصر را گفتم که او بخواند

هر چه به او نگفتم میخواهم او بداند

او اولش نمیخواست ترکم کند ولیکن

فهمید راز من را,او رفت تا بماند

فعلا که برگشتی ...

          خدا میدونه تا کی هستی ...!!

                  فرقی نمیکنه تا کی باشی ...

             مهم اینه که من دوست دارم !!

    اگه جونمو بخوای بهت میدم فقط نـــــــــــــــرو ...

توی دنیا ۳ تا چیزو خیلی دوست دارم

      توی آسمون خدا رو

       روی زمین خودم رو به خاطر قلبم

       توی قلبم یه نفر رو

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 21:2 توسط حامد| |

 

 

چاه تنهایی من ...

گاهي آن چنان به فراموشي زندگي مي رسم كه تصويرم در آينه هم مرا به باور خود نمي رساند ... من از چه بگويم كه شادماني به حساب بيايد ... ؟ باور كنيد گاهي آنقدر به بيزاري نزديكم كه عطر خنده را هم نمي فهمم ... من باور خودم را از دست دادم ... ديگر سايه ام هم آن سو تر از من قدم مي زند ... باور كنيد اين ها تصويري از نا اميدي نيست ... باور كنيد من فقط از خودم جدا شدم ... يه جمله منو وحشتناك مي خندونه اون هم اينه كه تو عاشقي ...! فكر كنيد به من مي گن عاشق!

من كجا عاشقي كجا ...؟ هر لحظه ي زندگي من مثل آن حسي مي ماند كه نوزاد هنگام تولد دارد ... من به كي بگم هنوز به اين زندگي عادت نكرده ام ... من مستم ... مدت هاست كه مستم ... آن چنان خمارم كه زمان را نمي فهمم ... همه مي گويند زيادِ روي كردم ... كدام(...) اين شراب را به من خوراند ؟؟؟

 لعنت به او ... لعنت به زيبايي اش ...

نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 20:34 توسط حامد| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست